باشد. در نتیجه، هم باید واقعبینانه به درون و عارضه حاصله بپردازد و هم به فکر پاکسازی بیرون و نفی عوامل مزاحم و مخرب باشد.

* * *

پرسش اصلی در این رساله
آنچه در این نوشته در صدد بررسی آنیم، این پرسش است که کدام مبادی فکری، نقطه آغاز تحولات و سنگ زیربنا در مغرب زمین در دوره مورد بحث بوده است؟ آیا تحولات “دروندینی” موجب تحولات عمیق در سایر عرصههای اندیشه شد یا، به عکس، تحولات فلسفی و تطورات اجتماعی موجب بروز تحولاتی در نگرش دینی شد؟ یا آن که ارتباطی دو سویه و نوعی تقارن میان آن دو برقرار بوده و هر دو بر یکدیگر تأثیرگذار بودهاند؟ به بیان دیگر، آیا نهضت اصلاح دینی به طور عام و اصلاحات پروتستانی به معنای خاص، علت و سرمنشأ تحولات اساسی در غرب در این دوره و دوره متأخر بود و همو بود که غرب را غرب کرد یا آنکه خودش معلول تحولات فکری و اجتماعی بود؟ یا آن که هر دو،‌ دو جریان موازی بودند که گاه بر یکدیگر تأثیر و تأثر داشتند. اگر فرض نخست را بپذیریم، آیا لزوماً چنین است که در جوامع به خصوص جوامع دینی هر گونه تحول در ساحتهای مختلف اجتماع باید از مسیر تحولات در اندیشه دینی رخ دهد؟ اصلاً چرا اصلاحات دینی و پروتستانی در قرن شانزدهم رخ داد؟‌ وقوع این امر بر حسب صدفه و اتفاق بود یا آن که لازمه جبری شرایط محیطی بود؟ آیا در غرب نهضت اصلاح دینی در صد سال قبل از دوره اصلاحات امکان وقوع داشت یا نه؟‌ اگر نداشت – گو اینکه بعضی از محققان گفتهاند-15 چرا نداشت؟ حرفهای لوتر و امثال او، تقریباً همان حرفهایی است که از دویست سال قبل کسانی با همان خلوص و رسایی در جهان مغرب زده بودند و چنان بر آن اصرار ورزیده بودند که کلیسای کاتولیک چارهای کنار گذشتن قاعده محبت و عشق، و توسل به داغ و درفش و چوبه دار و سوزاندن ندید. آن جریان به راحتی سرکوب شد و نتوانست دورانساز باشد، گرچه الهامبخش بود.
پرسش دیگر آن است که آیا تحولات دینی در اسلام معاصر، تحولاتی “دروندینی” است که میتواند بر ساحت فکر و اندیشه در جهان اسلام اثر بگذارد، یا آن که “برون دینی” و ناشی از تحولات دیگری است و در این صورت، اگر تحولاتی در اندیشه رخ دهد، باید منتظر بازتابهای آن در اندیشه دینی باشیم و گر نه، یا تفکر دینی ما عقیم و نازاست یا چندان بیعیب و نقص که نیازمند هیچ تحولی نیست.
به هر تقدیر، در میان کسانی که تجربیات بیرونی را پیش روی نهادهاند و معتقدند باید از آن بهره گرفت، عدهای تصور کردهاند که توفیقات تمدن مغربزمین از آن زمان رخ داد که غرب در اندیشه دینی خود تجدید نظر کرد و الهیات خاصی را جانشین الهیاتی دیگر کرد. در هر جامعهای که جامعه دینی تلقی شود و دین در جامعه، فرهنگ و سیاست تأثیرگذار باشد، نگاه الهیاتی بر همه چیز تأثیرگذار خواهد بود و هر گونه پیشرفت یا پسرفت تحت تأثیر آن خواهد بود. با این نگاه تصور شده است که غرب تا زمانی که نگاه دینی کاتولیکی و اسکولاستیکی بر آن فرمانروایی میکرد، به دستاوردی بیش از استبداد دینی، عقبماندگی اجتماعی و اقتصادی دست نیافت و همین که از این نگرش خسته و سرخورده شد، و نگاهی اصلاحطلبانه و پروتستانی با مبانی محکم الهیاتی را پذیرفت، به ناگاه افقهای امید وپیشرفت را در برابر خود مشاهده کرد. حال در جهان اسلام و در کشور ایران اگر خواهان تحولی اساسی در ساحت فرهنگ، اجتماع، سیاست و اقتصاد هستیم عین همین داستان باید تکرار شود، زیرا به قول حکیمان، حکم الامثال فیما یجوز و فیما لایجوز واحد. از همین روست که این گروه معتقدند یگانه حل مشکل ما روی آوردن به اسلامٍ پروتستانی است. کسانی که تجربه اصلاحات پروتستانی را تنها نسخه مفید برای تحولات فکری در جهان اسلام در دوره معاصر میبینند، دو پیشفرض در کلامشان هست که اثبات نشده و شاید اصلاً به مرحله اثبات نرسد یا خلافش صدق کند که عبارتند از:

* نخست آن که غرب را نوع نگاه دینی – یعنی پروتستانیاش- متحول کرد و تا زمانی که این نگاه پدید نیامد، حتی با گذشت صدها سال و تحولات فراوان اجتماعی، سیاسی و دینی، اتفاقی نیفتاد.
* و دوم آن که ما نیز برای دستیافتن به آنچه غرب به دست آورد، باید راه آنان را طی کنیم و هیچ راهی فرارویمان نیست جز این راه.
ما در این نوشته در صدد بررسی و کاوش ابعاد دو نکته هستیم:
نخست آن که آیا شکوفایی کنونی تمدن غرب (و در نقطه مقابل، عقبماندگیش در قبل از دوره مدرن) صرفاً معلول نگاه دینی و الهیاتیاش بود؟ آیا نمیتوان گفت که جریانی فکری و نیرومند در غرب شکل گرفت که در گذشته دیرینهاش ریشه داشت و همین جریان بر تفکر دینی هم تأثیر گذاشت و آن را دگرگون کرد؟ البته از آنجا که هم? تحولات در ساحت اجتماع بر یکدیگر تأثیرگذارند، تفکر دینی هم در عین تأثیرپذیری، بر تفکر فلسفیاش تأثیر گذاشت و بدین سان، رابطهای دو سویه میان فلسفه و الهیات برقرار شد و هر دو در نیرومندشدن همدیگر سهیم شدند. رابطه میان این دو بخش چنان قوی است که امروزه نیز نمیتوان فلسفه غربی را بدون الهیات مسیحی به خوبی درک کرد، زیرا این فلسفه در خاستگاهی الهیاتی نشو و نما یافته است و از سوی دیگر، الهیات نیز در بستری کاملاً فلسفی رشد کرد تا جایی که اولین سخن در یکی از مهمترین منابع تفکر مسیحی، سخنی است که از ساحت فلسفه به عاریت گرفته شده است.16
دوم آن که همان نگاه به عینه برای ما کافی و ضروری است و نسخهای که برای آن بیمار نوشته شده است، عیناً برای بیمار دیگر هم باید استفاده شود؟ در این صورت، هر دو جامعه، به رغم تفاوتها در باورها و نگرشها و منش و اخلاق در شرایط یکسانی هستند یا آنکه شاید آن نسخه شفابخش، سم مهلکی برای دیگری یا دارویی فاقد تاثیر باشد؟

* * *

اصطلاحات
اصلاح/رفرم: اصلاح از ریشه صلح به معنای بسامان کردن است، چنانکه در کتب لغت آمده است:‌ “الصلاح ضد الفساد”17 یا “صلح، زال عنه الفساد و صلح الشیی کان نافعاً او مناسباً و اصلح فی عمله و امره اتی بما هو صالح نافع” (معجم الوسیط). کلمه رفرم نیز گرچه معنای متفاوتی دارد (شکل دادن مجدد به چیزی) ولی در مجموع، موارد استعمال آن یکی است. البته در اینجا میان دو کلمه reformist و کلمه reformer باید فرق است که شاید در مورد اولی، تعبیر به “معتقد به اصلاح” و در مورد دومی “اصلاحگر” یا کسی که وارد عرصه اصلاح میشود، مناسب باشد.
اصلاح دین یا دینی: به هنگام بحث در باره اصلاح دین یا اصلاحات دینی یا مصلحان دینی باید دید که این اصلاحات، وصف دین است و این دین است که به عارضهای گرفتار آمده و لاجرم باید اصلاح و درمانش کرد یا چیز دیگری باید هدف اصلاح قرار گیرد و با استفاده از دین و با برخورداری از ابزار دین به اصلاح امر دیگری بپردازیم. در این صورت دین نقش یک طبیب را دارد، ولی در حالت اول دین به سان بیمار است. قاعدتاً برای کسانی که ایمانی وفادارانه به دین دارند، اصلاح دین امری نادرست و خطاست اما کسی که به دین به سان پدیدهای مانند سایر پدیدههای اجتماعی مینگرند، و به وحیانی بودن و آسمانی بودن تعلق خاطری ندارند، منطقی است که اینگونه تصور کند که خود دین باید درمان شود؛ چنانکه گاهی اوقات این نهاد خانواده است که آفتزده میشود و باید از آن آفتزدایی کرد. البته گاهی این اصطلاح برای اصلاح “تفکر دینی” به جای خود دین به کار میرود. در این صورت، احیا و اصلاح تفکر دینی گاهی به معنای زدودن بدعتها و رسوباتی است که به جان دین افتاده است و گاهی به معنای احیای معنویت دین و گاهی نیز به معنای بازگشت به کتاب و سنت به منظور ساختن بنای فکری و اعتقادی جدیدی است که متناسب با تصویر و تجربهای که انسان امروز از جهان و انسان است. از هواداران تفسیر اول میتوان به ابنتیمیه و سلفیون اشاره کرد و از هواداران تفسیر دوم به امام محمد غزالی، و از هواداران تفسیر سوم به کسانی چون اقبال لاهوری (1256-1317)، ابوالکلام آزاد (1888-1958) و امین الخولی. اصلاح دین نیز که با ابزار نقد صورت میگیرد، گاهی به شکل نقد درونی است و گاهی به شکل نقد بیرونی. نقد درونی آن است که از موضع ایمان و با هدف توانمند کردن هر چه بیشتر دین در ساحت اجتماع و ضمن همدلی با دین صورت میگیرد و نتیجهاش نیز تقویت جایگاه دین است. اما نقد بیرونی از ناحی? نامومنان به دین و با هدف زدودن اندیشههای دینی و دینداران و بیاعتبار کردن اندیشه دینی است که از مهمترین منتقدان از این